سلام
امید وارم که خوب باشید.
همیشه از این که توی خونه موندم وبیرون نمی زدم ناراحت بودم تاا ین که موقعییت پیش آمد که بیام ساوه .
مسافرت خیلی خوبه اما آدم توی این جاده ها یه تصادفهای می بینه که میگه ای کاش اصلا نمی آمدم 
خلاصه حالا ازخونه خالم دارم یاداشت می کنم. خاله خیلی مهربونی دارم، از هچ کاری برای من کوتاهی نکرده ولی یک پسر
خاله دارم که خیلی نامرد ه (شوخی کردم خیلی بامعرفت) وبلاگ هم خوب می نویسه حداقل خیلی بهتر ازمن.
دیروز من ودایی هایم وعلی پسر دایم رفتیم شنا و سونا جای شما خالی خیلیییییییییی حال داد
امروز رفتم پیش داییم ، اونم من و به همکاراش معرفی می کرد ، همکاراش هم خیلی تحویل گرفتن .
چند تا عکس گرفتیم
، یک کمی هم وب گردی کردیم
(من و دایی) نهار رو اونجا خوردیم و بعد از ظهر با هم امدیم خونش
علی پسر داییم که هشت سالش هست مدام گریه می کنه که باید بمونی خونه ما
من هم باسیاست منحصر به فردی فرار کردم و امدم خونه خالم
پیش پسر خاله جونم
؟!؟!؟!؟!
فردا هم قراره برم تهران . بلیط قطار هم واسه پس فردا گرفتم که بر گردم انشاالله پست بعدی باشه
از خانه خودمون

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1384ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط امید
|
سلام
من اين عكس را از ساوه براتون مي فرستم خودم بعدا ميام.
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط امید
|
سلام به همه سروران
دیروز پسر خاله ام با خالم که از شهرستان آمده بودنرفتن خونه بابا بزرگ من هم رفت دیدنشون
اونا همون شب رفتن اهواز اما قرارشده موقعه برگشتن من هم با اونا برم شهرشون.
انجا هوا بهاری انگار نه انگار که یک هفته دیگر هم زمستون می یاد.
یه دوستی داریم بچه اهواز اسمش پژمان از همین جا بهش سلام می کنم وبهش مگم ل.............
امروز بیچاره خسته بود آخه از اهواز اومده بود منم رفتم و از خواب بیدارش کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط امید
|
سلام به همه ی دوستان

تصمیم گرفتم زندگی هر روزم راثبت کنم .
دیروز
خوشحال از اینکه این وب لاگ را درست کردم وناراحت از این همه موندن تو اینتر نت
رفتم یه سری زدم به پدر بزگ و مادر بزرگ که در نزدیکی خودمون زندگی می کنند.
بیچاره بابا نه نه ما تعجب کرده بودن که بعد از ۱هفته بهشون سرزده بودم
تلوزیون هچی نشون نمده ناچرم بنشینم پای کامپیوتروترانه گوش بدم.
۹۰هم که هچی نشون نداد.
(چه و کنیم )
اگه همین بره ره نبو د چی میشد.
راستی صبح ساعت ۱۲ که از خواب بیدار شدم زنگ زدم به این شکتی کهبزر قارچ می فروشه چرا بزر مارونمی فرستید گفتن ساعت ۲ تماس و گیر حالا هم ساعت ۲ و باید برم خدا حافض تا فردا.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط امید
|
سلام دوستان
من هم شروع به نوشتن کردم امید وارم خوشتون بیاد

دوستان لطفا اگه اومدین داخل یه نظری هم بدید
خوشحال می شم
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط امید
|