تبليغاتX
دوستان

دوستان

تعویض قالب

سلام

دیروز اشتبا هی     غا لب   وبلاگم  رو  عوض کردم  ( خرابش کردم)

عکس،کنتور،آمارو همه  رفتن

تا بعد که درستش کنم فعلا   سرعت   کانکتم  آمده  پائین   بهتره  برم.

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط امید  | 

شب یلدا

سلام

من شب یلدا رو  توی قطار   بودم و  می آ مدم  سمت  خوزستان  نه  از هندوانه ی شوشتر  خبری  بود   نه از  انار  ساوهولی خاله ام  ۲تا  پرتقال و۱نارنج ویک مقداری مرغ  گذاشته بود برای شام من که اونم برای من خیلی زیاد بود(جاتون  خالی) خلاصه خوب  بود.

شب یلدا  امسال  برامن با شب  یلدا ی سالهی گذشته یک فرق کوچیک داشت آنهم این بود که این شب یلدارو مثل شب های قدر تا صبح  بیدار  بودم ( خواب زده شده بودم).

اینجا جا داره که از خاله مهربونم خیلی تشکر کنم(   قابل توجه تیام  دارم پا چه خواری می کنم) ،همینطور از دایی هایم وخانواد ه ها  شون که این  چند شب اصلا  خونشون  نموندم ومرتب  فراری بودم( امید وارم  که  من و  ببخشند  ) احتمالا عید که بیایند خوزستان  ازما  انتقام بگیرن.

اینجا  از دوستانی که در این  وبلاگ  نظر  دادن    تشکر کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط امید  | 

ملا قات

 سلام

 من  سه شنبه از ساوه رفتم  تهران .

یکی دو  سالی  بود  که تهران  نرفته   بودم، از یه   گل  فروش کنار  خیابون یک دسته گل خریدم رفتم

نزدیک  دانشگاه  که شدم یک جعبه  شیرینی و۱۰۰گرم پسته هم خریدم ورفتم  در دانشگاه  گواهینامه ام رودادم به یکی از نگهبان ها  ویک برگ  ملا قات  گرفتم  و رفتم  ملاقات   خواهرم   که  اونجا درس می خواند.  ساعت  فکر کنم ۴ بعد از ظهر بود   هواهم   داشت سرد می شد ،تصمیم  گرفتیم  که با هم بریم میدون انقلاب  ومن چند تا کتاب  بخرم ،پیاده ازدر دانشگاه رفتیم سر ایستگاه اتوبوس، چند دقیقه بعدکه اتوبوس امددیدیم  که  اصلا جای ایستادن هم نداره   خلاصه ما با اتو بوس بعدی که دست کمی از اولی نداشت رفتیم تا انقلاب بماند که توی  ترافیک  گیر کردیم و....   در اولین  کتاب فروشی که رسیدیم چند تا کتاب خریدم  که همه درمورد  کامپیوتر هستند بجز یکی از کتاب ها که در مورد مدار  های الکترنیکی هست اونهم خریدیم  برای  آرمان برادرم که به این کارها  علا قه داره ،دیگه  هوا هم تاریک شده بود هم خیلی سرد   من هم  سرم درد  گرفته بوداونجا یک مقداری پول دادم  بهش و بعداز خدا حافظی ازهم جداشدیم من سواریک ماشین شدم که برم میدان آزادی راننده  یک خانوم بود ،دوباره  توی ترافیک گیر کردیم  تازه یادم اومدکه  دوربین عکاسیم مونده پیش خواهرم ،وقتی رسیدم نزدیک میدان از ماشین  پیاده شدم وباقی راه رو پیاده رفتم  تا میدان حالا ساعت ۷ شبه سوار یک سمند شدم که  اصلا مسافر نداشت با این حال حرکت کرد راننده گفت  توی راه مسافر سوار میکنم همین کارش  هم باعث شد که مسیر ۱ساعته رو ۲ساعته بریم .البته مسافر هم گیرش نیامد   ولی من بر  پاسگاه نعمت آباد  توی این ترافیک  تهران بعد هم رفتیم  رباط کریم موقهای که رسیدم ساوه  رفتم  خونه دایم که دیدم همه فامیل جمع شدن اونجا آخه  تولد علی  پسر دایم تولد ۹ سالگیش بود کلی عکس وفیلم گرفتن امین پسرخالم هم  که به تازه گی یه ارگ خریده،ارگش رو  اورده بود آهنگ می زد ،من دیگه این آخر آخراش نمی تونستم از سر  درد  سر پا بایستم     رفتم  که بخوابم  ولی   نتونستم از سرو صدا ی ارگ بخوابم   ساعت۱۲ رفتیم خانه خالم انجا خوابیدم  .

اتفاقات  دیروز   را بعدا   براتون   می نویسم.

باتشکر   امید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط امید  |