سلام
اين چند روزه برام اتفاقاتي افتاده که زياد براي خودم خوشايند نبود.
توي دولت وقتي يک تصميمي گرفته ميشه خوب يا بد مردم نتيجه آن دستور راميبينند،من هنوز ديپلم نگرفتم تا چند وقت پيش فقط يک درس تا ديپلم فاصله داشتنم اما موقعي رفتم ثبت نام کنم که توي امتحانات خرداد شرکت کنم بهم گفتنم که بايد بري تطبيق بدي از فني وحرفه اي به کاردانش باشنيدن اين حرف داشتم آتيش ميگرفتم

آخه مي دانيد معني اين حرف اين بود که بايد برم دوره مهارت کارو دانش رو بگذرونم بعد هم دوسه تا کتاب که کتابهاي تخصصي کارودانش هستن رو بايد پاس کنم يعني6ماه براي مهارت و1طرم هم براي پاس کردن درس هاي تخصصي بنظر شما درسته ايکاش مسعولين وقتي مي خواستن يک تصميمي بگيرن به عواقب وتعصيراتش يک مقداري فکر مي کردن .
موقعي که رفتم فني وحرفه اي مسجد سليمان براي ثبت نام براي دوره مهارت متوجه شدم که اين فني حرفه اي که زماني تعداد زيادي رشته رو آموزش ميداده حالا فقط 3رشته براي آموزش داره يه

چيزي ميگم بين خودمون باشه مربي هاي آموزشي که قبلا توي اين واحد فني وحرفه اي به کار آموزش مشغول بودن حالا هر کدومش برا خودشون يک آموزشگاه خصوصي زدن و وقتي که ميخواي ثبت نام کني براي هر رشته حداقل 110

هزارتومان ميگيرن بنظر شما اين قضايا بهم مربوط نميشه من فکر ميکنم هيچ جاي ايران مثل همين مسجد سليمان بي سرو پا نيست آخه مگه ميشه رشته فني و حرفه اي رو ازش بگيرن وبدن به آموزشگاه هاي خصو صي فکر کنم تا چند وقت ديگه همين دو سه تا رشته رو هم ازش بگيرن وساختمان فني وحرفه اي رو بزارن به مناقصه!واقعا بايد به مسعئولين شهر تبريک گفت!


+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام
ضمن تبريک ولادت حضرت محمد مصطفي
به همه عزيزان
مطالبي در مورد يکي از محله هاي قديمي مسجدسليمان براتون آماده کرده ام که اميد وارم خوشتون بياد.نصير آباد اين محله قبلا روستايي بوده که بخاطر نزديکي به شهر وتوسعه شهر به يکي ازمحله هاي مسجد سلمان تبديل شده ،اهالي اين محله بيشتر باهم فاميل هستند اين محله از نظر مکاني نزديک آتشکده سرمسجد و پايگاه هوانيروز قرار داره ،محله نصير آباد چيز زيادي برا تعريف وتفسير نداره فقط يک مورد آنهم وجود تعداد نسبتا زيادي پير پسر در اين محله است که تعداد شون بيشتر از 30نفر ميشود

مسن ترين آنها حدود70سال سن داره وجوانترين آنها 40سال داره (اسمش ابرام مرادي معروف به اسب غمگين

) اکثر اين پسر هاي تنها داراي شغل خوب وخانه وزندگيه نسبتا خوبي هستند ولي چرا ازدواج نمي کنن ما که نمي دونيم اگه شما فهميديد تو نظرها تون به ماهم بگيد خوشحال ميشيم
.
اگه گفتين اينو کي گفته
از دامن زن است که مرد به معراج ميرود.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام
اين
لطيفه برا اونايکه حالشون مثل خودم گرفته میگم

!
يه شب يه ديونه ميره دزدي ،بعد صاحب خونه بيدار ميشه ميگه کيه اونجا؟
ديونه ميگه:هچکي،گربست،بععععععععععععععه


+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط امید
|
الهی!
بر دل های ما جز تخم محبت مکار
وبر جان ما جز باران رحمت مبار
+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط امید
|
سلام
سيزده رو مارفتيم توي روستايي که قديما خونه پدر بزرگم (پدر مادرم) اونجا بود من با موتور رفتم اولش مي تر سيدم که موتور بگيري باشه ولي بعد دلمو زدم به دريا و سوار موتور شدم رفتم جاده ها خيلي شلوغ بود البته بنظر من شلوغي به اندازه پارسال نبود.
تا جايي که جاده خوب بود ما با ماشين و موتور رفتيم بعد هم اونا رو سپرديم به اهالي روستايي که سر راه بودن من موتورم رو بردم توي حياط يکي شون بعد وسايل مورد نياز رو برداشتيم و راه افتاديم هر کسي يه چيزي دستش گرفته بود و پياده مي رفت سمت روستا پدر بزرگ به نزديکي روستا که رسيديم زير يک درخت کنار وسايل روگذاشتيم بعد هم اول شروع کرديم به خوردن ماستي که با خودمون برده بوديم بعد هرکسي رفت دنبال کاري خالم آتيش درست ميکرد دايم گوشت مرغ روکه ازشب قبل توي آبليمو مونده بود رو ميزد به سيخ منو چوب برا آتيش جمع ميکردم بعضي ها حرف ميزدن عده اي حرف هم نمي زدن! تواين فاصله تا گوشت ها کباب ميشدن بچه ها يک دور هم وسطي(داژوال)بازي کردن .
هوا ابري وخنک بود ما هم نهارمون رو(جاتون خالي) که خورديم راه افتاديم رفتيم سمت آبادي البته ديگه نميشه بهش گفت آبادي چون کسي توش زندگي نمي کنه همه رفتن به شهر فقط توي زمستون يک عده عشاير ميان منازل و اجاره ميکنن تا موقعه که دوباره کوچ ميکنن توي روستا يک قرقره کابل برق وچند تا پايه گذاشته بودن که نشان ميداد مي خواستن برل اينجا برق بکشند اما اين کار رو نکرده بودن شايد بخاطر اينکه ديگه هيچ انساني(بجز عشاير) توي اين روستا نيست .
من به اتفاق چند تا از پسر خاله هام رفتيم توي منزل قديمي پدر بزرگمون آخه ماخاطرات زيادي از اين روستاه داشتيم زماني که جنگ بود وشهر ها هيچ امنيتي نداشت ما امديم تو همين روستا خانواده خاله ام هم اومده بودن يادش بخير دوراني بود اونموقعه ها6يا 7سال بيشتر نداشتم البته سالهاي بعد از جنگ ، ايام عيد وتعطيلات تابستون هم از ترس کارنامه ميرفتيم!
من زياد نموندم توي روستا برگشتم سوار موتور شدم که برگردم سمت منزل سر جاده آسفالت که رسيدم يکي از هم کلاسي هاي دوران راهنماي رو ديدم که اونم با من اومد سمت شهر توراه برگشت بارون گرفت و حسابي خيس شديم ولي واقعاءسيزده خوبي بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط امید
|
الهي:
نظر خود بر مامُدام کن واين شادي خود بر ماتمام کن!
و مارا بر داشت? خود نام کن! به وقتِ رفتن،بر جانِ ما سلام کن.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام
اين عيد هم با همه خوبي هاش رسيده به اواخر راه برا ما که بد نبود البته بجز يکي دو مورد که انشاالله اونم بخوبي حل میشه راستش مادر بزرگم خيلي مهرباني دارم که يک دفعه مريض شد و افتاد روي تخت بيمارستان دکتر ها ميگن سنگ کليه داره اما قلبش ضعيفه و اجازه عمل ،ودر آوردن سنگ کليه رو به دکتر ها نميده.
خواهش ميکنم اگه نماز مي خوانيد برا سلامتيش دعا کنيد .



+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام
چند روزه که هوا بارانی شده خدایا شکرت .

دیروز توی همین بارون منو ایمان پسر خالم ،آرمان داداشم وسامان رفیقم رفتیم بیرون البته زیاد دور نشدیم سامان یدونه دوربین عکاسی از همین دجیتالی ها آورده بود چندتا عکس گرفتیم که زیاد هم جالب نشدن آخه هیچکدوم از ما بلد نبودیم که دوربین رو تنضیم کنیم ولی روی هم رفته گردش خوبی بود.
این عکسی رو که گذاشتم چندروز پیش یکی از بستگانمون که از شهرستان آمده بودن گرفتن منم گذاشتم تو وبلاگ امید وارم خوشتون بیاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط امید
|
باچلچراق یاد تو نورانی ام هنوز
پنداشتی که نورتوخاموش می شود؟
پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟
وآن عشق پایدار، فراموش می شود؟
نه ای امیدمن!
دیوانه توام
افسونگرمنی
هرجا به هرزمان
درخاطرمنی
+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط امید
|
+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط امید
|
+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط امید
|
سلام
ديروز ظهر با سه تا از بچه محل هامون(فرشيد.تورج و روزبه) سوار موتور هامون

شديم و رفتيم
گردش (دوراه لالي)جاتون خالي گردش خوبي بود ولي چون از قبل هماهنگي نكرده بوديم برا نهار به مشكل گرسنگي برخورد كرديم

كه اونو هم با كنار هاي خوشمزه برطرف شد.



اون حوالي كه مارفته بوديم هر گوشه كه نگاه ميكرديم چند تا خانواده

بود كه داشتن از اين سر سبزي طبيعت استفاده مي كردن توي گل سرخ ها

(شقايق)كه كم هم نبودن چند تا عكس گرفتيم و بعد راه افتاديم اومديم سمت منزل كه توي راه بنزين موتور من تمام شد


به هركس هم كه برا بنزين مگفتيم نمي داد آخه آدم اينقدر خسيس

(گدا)اونم مسجدسليماني ! من خودم موقعي ايكه ماشين داشتم بار ها شده بود كه 4ليتري بنزيني كه توي ماشين داشتم رو مي دادم به افرادي كه بنزين شون تمام شده بود اما حالا كسي به ما بنزين نمي داد تا اينكه فرشيد با موتور اومد رسيد به دادمون ما فقط به اندازه يك ليوان بنزين احتياج داشتيم تا برسيم پمپ بنزين اما همين رو هم كسي بهمون نمي داد.
اين اولين گردش ما در سال 85 بيد(بود).

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط امید
|