سیزده
سلام
سيزده رو مارفتيم توي روستايي که قديما خونه پدر بزرگم (پدر مادرم) اونجا بود من با موتور رفتم اولش مي تر سيدم که موتور بگيري باشه ولي بعد دلمو زدم به دريا و سوار موتور شدم رفتم جاده ها خيلي شلوغ بود البته بنظر من شلوغي به اندازه پارسال نبود.
تا جايي که جاده خوب بود ما با ماشين و موتور رفتيم بعد هم اونا رو سپرديم به اهالي روستايي که سر راه بودن من موتورم رو بردم توي حياط يکي شون بعد وسايل مورد نياز رو برداشتيم و راه افتاديم هر کسي يه چيزي دستش گرفته بود و پياده مي رفت سمت روستا پدر بزرگ به نزديکي روستا که رسيديم زير يک درخت کنار وسايل روگذاشتيم بعد هم اول شروع کرديم به خوردن ماستي که با خودمون برده بوديم بعد هرکسي رفت دنبال کاري خالم آتيش درست ميکرد دايم گوشت مرغ روکه ازشب قبل توي آبليمو مونده بود رو ميزد به سيخ منو چوب برا آتيش جمع ميکردم بعضي ها حرف ميزدن عده اي حرف هم نمي زدن! تواين فاصله تا گوشت ها کباب ميشدن بچه ها يک دور هم وسطي(داژوال)بازي کردن .
هوا ابري وخنک بود ما هم نهارمون رو(جاتون خالي) که خورديم راه افتاديم رفتيم سمت آبادي البته ديگه نميشه بهش گفت آبادي چون کسي توش زندگي نمي کنه همه رفتن به شهر فقط توي زمستون يک عده عشاير ميان منازل و اجاره ميکنن تا موقعه که دوباره کوچ ميکنن توي روستا يک قرقره کابل برق وچند تا پايه گذاشته بودن که نشان ميداد مي خواستن برل اينجا برق بکشند اما اين کار رو نکرده بودن شايد بخاطر اينکه ديگه هيچ انساني(بجز عشاير) توي اين روستا نيست .
من به اتفاق چند تا از پسر خاله هام رفتيم توي منزل قديمي پدر بزرگمون آخه ماخاطرات زيادي از اين روستاه داشتيم زماني که جنگ بود وشهر ها هيچ امنيتي نداشت ما امديم تو همين روستا خانواده خاله ام هم اومده بودن يادش بخير دوراني بود اونموقعه ها6يا 7سال بيشتر نداشتم البته سالهاي بعد از جنگ ، ايام عيد وتعطيلات تابستون هم از ترس کارنامه ميرفتيم!
من زياد نموندم توي روستا برگشتم سوار موتور شدم که برگردم سمت منزل سر جاده آسفالت که رسيدم يکي از هم کلاسي هاي دوران راهنماي رو ديدم که اونم با من اومد سمت شهر توراه برگشت بارون گرفت و حسابي خيس شديم ولي واقعاءسيزده خوبي بود.
سيزده رو مارفتيم توي روستايي که قديما خونه پدر بزرگم (پدر مادرم) اونجا بود من با موتور رفتم اولش مي تر سيدم که موتور بگيري باشه ولي بعد دلمو زدم به دريا و سوار موتور شدم رفتم جاده ها خيلي شلوغ بود البته بنظر من شلوغي به اندازه پارسال نبود.
تا جايي که جاده خوب بود ما با ماشين و موتور رفتيم بعد هم اونا رو سپرديم به اهالي روستايي که سر راه بودن من موتورم رو بردم توي حياط يکي شون بعد وسايل مورد نياز رو برداشتيم و راه افتاديم هر کسي يه چيزي دستش گرفته بود و پياده مي رفت سمت روستا پدر بزرگ به نزديکي روستا که رسيديم زير يک درخت کنار وسايل روگذاشتيم بعد هم اول شروع کرديم به خوردن ماستي که با خودمون برده بوديم بعد هرکسي رفت دنبال کاري خالم آتيش درست ميکرد دايم گوشت مرغ روکه ازشب قبل توي آبليمو مونده بود رو ميزد به سيخ منو چوب برا آتيش جمع ميکردم بعضي ها حرف ميزدن عده اي حرف هم نمي زدن! تواين فاصله تا گوشت ها کباب ميشدن بچه ها يک دور هم وسطي(داژوال)بازي کردن .
هوا ابري وخنک بود ما هم نهارمون رو(جاتون خالي) که خورديم راه افتاديم رفتيم سمت آبادي البته ديگه نميشه بهش گفت آبادي چون کسي توش زندگي نمي کنه همه رفتن به شهر فقط توي زمستون يک عده عشاير ميان منازل و اجاره ميکنن تا موقعه که دوباره کوچ ميکنن توي روستا يک قرقره کابل برق وچند تا پايه گذاشته بودن که نشان ميداد مي خواستن برل اينجا برق بکشند اما اين کار رو نکرده بودن شايد بخاطر اينکه ديگه هيچ انساني(بجز عشاير) توي اين روستا نيست .
من به اتفاق چند تا از پسر خاله هام رفتيم توي منزل قديمي پدر بزرگمون آخه ماخاطرات زيادي از اين روستاه داشتيم زماني که جنگ بود وشهر ها هيچ امنيتي نداشت ما امديم تو همين روستا خانواده خاله ام هم اومده بودن يادش بخير دوراني بود اونموقعه ها6يا 7سال بيشتر نداشتم البته سالهاي بعد از جنگ ، ايام عيد وتعطيلات تابستون هم از ترس کارنامه ميرفتيم!
من زياد نموندم توي روستا برگشتم سوار موتور شدم که برگردم سمت منزل سر جاده آسفالت که رسيدم يکي از هم کلاسي هاي دوران راهنماي رو ديدم که اونم با من اومد سمت شهر توراه برگشت بارون گرفت و حسابي خيس شديم ولي واقعاءسيزده خوبي بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط امید
|
