حکایت
مردی با سپری بزرگ به جنگ می رفت .
از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. ![]()
برنجید و بگفت:![]()
ای مردک ؛کوری؟
سپری بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط امید
|
